سال 1842 در غرب وحشی یک مرد تنها جلوی در کلبه اش روی صندلی راحتی لم داده بود و با نور فانوس شش لول قدیمش را تمیز میکرد ... ماه به زمین لبخند میزد و نسیمی خنک از روی چمن های نزدیک کلبه میگذشت ...صدای جیرجیرکها سکوت شب را به بازی گرفته بود ... همه چیز عطر یک شب معمولی را میداد ... مرد با خودش آرام آهنگی را زمزمه میکرد و هر از چند گاهی به درخت روبروییش نگاهی می انداخت ... روی زمین جلوی درخت یک برآمدگی سنگی بود ... سنگ ها به صورت ناشیانه ای روی هم قرار گرفته بودند... کار مرد با اسلحه اش تمام شده بود... کمی با اسلحه اش بازی کرد و در میان دست هایش چرخاند ... بعد از چند لحظه اسلحه اش را غلاف کرد و ب
برچسب: داستان,های,غرب,وحشی,
نویسنده: سام اکبری
تاريخ: جمعه
27 مرداد
1396 ساعت: 7:06